فاطمهفاطمه، تا این لحظه 1 سال و 2 ماه و 5 روز سن دارد

ناناس من

تفریج جدید در اردوگاه

تفریج جدید داخل اردوگاه این بود که میرفتی تو اشپزخونه و یونولیت زیر پایه یخچال رو میکندی.منم باید مواظب میشدم که نندازی دهنت.هر چی دورت میکردم از اونجا بازمیرفتی سمتش و با تلاش شروع به کندن میکردی ...
14 آذر 1397

اشنایی با شاینا

این خانم خوشگل شاینا .دختر دوست مامانه که وقتی همدان بودیم یه شب شام رفتیم خونشون.شمیم و شاینا دو تا دخترای گل دوست مامانه.تو هم کهذزود باهاشون دوست شدی و بازی میکردی.حسابی هم بهت خوش گذشت ...
14 آذر 1397

همدان.حیاط محوطه

عزیزدلم دو روزی میشه که اومدیم همدان تا همراه بابایی باشیم.صبحا که تتهاییم من و تو باهم یه گشتی تو محوطه میزنیم.تو هم که همیشه با کلید سوییت مشغول بازی هستی.   ...
14 آذر 1397

طاق بستان

عزیزدلم امروز عصر عمه نازی و عزیزی و... لباس پوشیدن که برن بیرون.قرار بود من و تو و بهار خونه باشیم.اما تو بی قرار بودی و هی غر میزدی.منم دلیلشو نمیدونستم.بعد که دقت کردیم دیدیم ازاین ناراحتی که چرا بقیه لباس بیرون پوشیدن و ما لباس خونه.انگاری فهمیده بودی قراره هنه برن گردش.بعدم عزیزی گفت وای دلم سوخت برا فاطمه.شمام بیاین لباساتو پوشوندم و ذوق کردی که ماهم قراره بریم گردش خونه رو به مقصد طاق بستان ترک کردیم. یه ساعتی بیرون بودیم تا بابایی ازراه برسه اولین بار بود که داخل طاق بستان بازدید میکردیم.منطقه باصفایی بود. ...
12 آذر 1397

کادوی عمه نازی

دیروز غروب بعد جشن پاتختی دایی رحیم به اتفاق عزیزی و بابابزرگ راهی کرمانشاه شدیم.عزیزدلم خوش سفر بودی و بجز اول راه که حسابی بازیگوشی میکردی مابین مسیر حسابی خوابیدی.ساعت حول و حوش 4 صبح بود که رسیدیم خونه عمه .بابایی یکی دو ساعتی استراحت کرد و خوابید بعد از پیشمون رفت کرمانشاه امروز ظهر محمدرضا از مدرسه اومد و حسابی باهاش بازی کردی.بعدم بهار اومد و تو رو تو ماشینشون نشوندن و بازی کردی.عمه ناری هم این لباس قشنگ رو برات کادو خرید.دست عمه جون درد نکنه . ...
10 آذر 1397

لبو

عزیزم ازطعم لبو هم خوشت اومد و با اشتیاق میخوردی.نوش جونت فدات شم ...
6 آذر 1397

غرق خواب در تاپ

عزیزم مواقعی که از خواب کلافه ای و هیچ جوره نمیخوابی رو تاپ مینشونمت و یکم که باهات بازی میکنم غرق خواب میشی.مثل امروزکه داخل تاپ خوابیدی .. ...
6 آذر 1397

ثمره تلاش

ای بلا امروز با تلاش بسیار بالاخره پشت دیواری که بخاطر تو جلوی تلویزیون گذاشته بودیم رو انداختی پایین و موفق شدی که گشوی میزرو بازکنی و با اشتیاق با وسایلاش بازی کنی ...
6 آذر 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ناناس من می باشد