ناناس من

روزهای خوش با عشق مامان و بابا

فاطمه و ثنا

انگار همین سه سال پیش بود که تازه نامزد کرده بودم و ثنا کوچیکترین عضو خانواده بابایی بود.برا خودش لالایی میهوند و میخوابید.حالا که لباسایپیش دبستانی خریده ذوق داره و هر سری که میایم خونشون با ذوق میپوشه و نشونمون میده.ان شالله لباسای جشن فارغ التحصیلیش. ...
31 شهريور 1397

مراسم شیرخوارگان حسینی

عزیزم اولین جمعه ماه محرم مراسم شیرخوارگان حسینی بود که مصلی برگزار میشد.من و بابا و شما با همسایمون محمدمهدی و مامان باباش رفتیم مصلی. ...
27 شهريور 1397

فاطمه و اردکای عزیزی

فاطمه جون مثل اینکه خیلی از اردکای عزیزی خوشش اومده و حرکاتشون براش جذابه..با تعجب نگاشون میکنه.این اردکای ناز رو عزیزی تازه خریده و قراره بزرگشون کنه.چند تایی هم برای فاطمه هستن. ...
27 شهريور 1397

مهمونی خونه عمه سمیه

عزیزدلم امروز ناهار خونه عمه سمیه دعوت بودیم.بابایی بعد اینکه از محل کار اومد ماهم اماده برای رفتن شدیم.تو هم طبق معمول وقتی من مانتو میپوشم و میفهمی که قراره دد بریم بی تابی میکنی که سریع بغلت کنم و ببرمت.انگار میخوایم جا بذاریمت.بابایی اومد و فرشته نجان تو و من شد.تو رو با خودش برد و من تونستم لباس بپوشم و بریم.1تو ماشین یه چرتی زدی تو بغلم و رسیدیم خونه عمه.امروز آخرین روزی بود که عمه نازی پیشمون بود.خونه عمه حسابی بازی کردی و خوش گذشت بهت.بعد مهمونی هم رفتیم ترمینال با عمه و بدرقشون کردیم.سفرشون بی خطر ...
27 شهريور 1397

دریا با عمه نازی

عشقم این یکی دو روزه دو بار رفتیم دریا.چون عمه نازی اینا اومدن و بچه ها میرن شنا.ماهم کنار ساحل میشینیم و تماشاشون میکنیم ...
27 شهريور 1397

فاطمه مهمون داره

عزیزدلم امروز به مناسبت اومدن عمه نازی اینا مهمونی ترتیب دادیم و کلی شلوغ شده بود خونمون و حسابی بازی کردی با بچه های فامیل.بچه ها میبردنت اتاقت و برات شعر تاب تاب عباسی میخوندن و تو هم میخندیدی و خوشحال بودی که این همه همبازی بزرگ تر از خودت داری و سرگرمت میکنن ...
27 شهريور 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ناناس من می باشد