ناناس من

طاق بستان

عزیزدلم امروز عصر عمه نازی و عزیزی و... لباس پوشیدن که برن بیرون.قرار بود من و تو و بهار خونه باشیم.اما تو بی قرار بودی و هی غر میزدی.منم دلیلشو نمیدونستم.بعد که دقت کردیم دیدیم ازاین ناراحتی که چرا بقیه لباس بیرون پوشیدن و ما لباس خونه.انگاری فهمیده بودی قراره هنه برن گردش.بعدم عزیزی گفت وای دلم سوخت برا فاطمه.شمام بیاین لباساتو پوشوندم و ذوق کردی که ماهم قراره بریم گردش خونه رو به مقصد طاق بستان ترک کردیم. یه ساعتی بیرون بودیم تا بابایی ازراه برسه اولین بار بود که داخل طاق بستان بازدید میکردیم.منطقه باصفایی بود. ...
12 آذر 1397

دریا با عمه نازی

عشقم این یکی دو روزه دو بار رفتیم دریا.چون عمه نازی اینا اومدن و بچه ها میرن شنا.ماهم کنار ساحل میشینیم و تماشاشون میکنیم ...
27 شهريور 1397

خرید برای جشن دندونی

عزیزم بالاخره دیروز تونستم خریدای اصلی رو انجام بدم و یکمی خیالم جمع شد.هر چند باز کلی کار دارم.اما بقیه خریدا رو بابا میتونه انجام میده.دیروز بخش سختش بود چون باید تو رو همراهم میبردم .بابا هم این هفته خیلی سرش شلوغه و کم تر میتونه کمکم کنه.برا همین مادرجون گفت میام بازارو فاطمه رو نگه میدارم تا خرید کنی.چون این چند روز وابستگیت بیشترشده و نمیشه تو رو جایی نگه دارم.مادرجون اول بازار کادوی دندونیت رو خرید.یه پلاک خوشکل فاطمه که گفت حتما براش به یادگار نگه دارین ازم.منم سعی میکنم همیشه برات نگهش دارم.بعد خرید مادرجون موند تو پاساژ طلافروشی تو رو نگه داشت و منم رفتم خریدای جشن رو انجام دادم.بادکنای دندونی ریسه ها و لیوان و...تو هم که ت...
5 شهريور 1397

گردش ماسوله

سلام عشق مامان.امروز دوستای دانشگاه بابا با دو تا کوچولوی قشنگشون پارسا و یسنا از شهر مینودشت اومده بودن خونمون و تو به لطف اونا اولین گردش به شهر تاریخی ماسوله رو تجربه کردی.ماسوله محل گردشی قشنگیه یه امامزاده هم داره که من و تو وقتی از پله ها بالا اومدیم و یکم خسته شدم همونجا موندیم و رفع خستگی کردیم.داخل امامزاده چله خانه داشت که محلی بود که قدیما چل روز اونجا عبادت میکردن و ورود اقایون اونجا ممنوعه.ماهم از این فرصت استفاده کردیم و رفتیم داخل چله خانه نماز خوندیم و تو هم کمی با بطری اب معدنی بازی کردی بعدم شیر خوردی. ...
27 مرداد 1397

گشت زدن در محله بابا

عزیزدلم امروز با عزیزی و عمه و بابایی یه گشت حسابی محله بابایی زدیم و کلی بهت خوش گذشت از اینکه چیزای جدید میدیدی.به زمین های کشاورزی سر زدیم. به اردکای تو مسیر نگاه کردی مسجد در حال ساخت محل رو دیدی و چند تا از همسایه های عزیزی که دوست داشتن ببینتت رو دیدی ... ...
26 مرداد 1397

فاطمه خونه عزیزی

فاطمه بغل عزیزی.کنار درخت خرمالو امروز پنج شنبه است.غروب پنج شنبه عزیزی منتظر نوه هاست و از جمله فاطمه.وقتی میرسیم تو حیاط.عزیزی میاد پیشوازت و بغلت میکنه.امروز غروب همزمان با عمو اینا رسیدیم.ما تو حیاط انجیر کندیم و تو هم تو بغل عزیزی و عموجون چرخ زدی تو حیاط ...
18 مرداد 1397

مسیر برگشت از کرمانشاه

ناناسم مسیر برگشت اکثرا خواب بودی. همدان بیدار شدی شیر خوردی و ماهم صبحانه خوردیم. اونجا اولین تجربه تاب سواری تو بغل دختر عمت ستایش داشتی.بعدش کمی تو پارک گشت زدیم با ستایش و سنا بعدم حرکت کردیم.تو ماشین کمی تو کریر نشستی.در کل به قول بابا دختر نجیبی بودی و خوش سفری . فدای خانومی گلم بشم ...
14 مرداد 1397
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ناناس من می باشد