ناناس من

کادوی عمه نازی

دیروز غروب بعد جشن پاتختی دایی رحیم به اتفاق عزیزی و بابابزرگ راهی کرمانشاه شدیم.عزیزدلم خوش سفر بودی و بجز اول راه که حسابی بازیگوشی میکردی مابین مسیر حسابی خوابیدی.ساعت حول و حوش 4 صبح بود که رسیدیم خونه عمه .بابایی یکی دو ساعتی استراحت کرد و خوابید بعد از پیشمون رفت کرمانشاه امروز ظهر محمدرضا از مدرسه اومد و حسابی باهاش بازی کردی.بعدم بهار اومد و تو رو تو ماشینشون نشوندن و بازی کردی.عمه ناری هم این لباس قشنگ رو برات کادو خرید.دست عمه جون درد نکنه . ...
10 آذر 1397

فاطمه آماده برای سوراخ کردن گوش

عسل مامانم.امروز بالاخره تصمیم گرفتیم که گوشاتو سوراخ کنیم.خداکنه اذیت نشی و تا جشن دندونیت گوشات خوب شه.امروزم حمومت کردم تا سبک شی و بعدش ممکنه چند روزی نتونم به گوشات اب بزنم.عافیت باشه عزیزدلم. ...
6 شهريور 1397

خرید برای جشن دندونی

عزیزم بالاخره دیروز تونستم خریدای اصلی رو انجام بدم و یکمی خیالم جمع شد.هر چند باز کلی کار دارم.اما بقیه خریدا رو بابا میتونه انجام میده.دیروز بخش سختش بود چون باید تو رو همراهم میبردم .بابا هم این هفته خیلی سرش شلوغه و کم تر میتونه کمکم کنه.برا همین مادرجون گفت میام بازارو فاطمه رو نگه میدارم تا خرید کنی.چون این چند روز وابستگیت بیشترشده و نمیشه تو رو جایی نگه دارم.مادرجون اول بازار کادوی دندونیت رو خرید.یه پلاک خوشکل فاطمه که گفت حتما براش به یادگار نگه دارین ازم.منم سعی میکنم همیشه برات نگهش دارم.بعد خرید مادرجون موند تو پاساژ طلافروشی تو رو نگه داشت و منم رفتم خریدای جشن رو انجام دادم.بادکنای دندونی ریسه ها و لیوان و...تو هم که ت...
5 شهريور 1397

تدارک برای دندونی فاطمه

عشقم این هفته هفته ی پرکاریه برام.چون در تدارکه جشن برای عزیزدلم به مناسبت جوونه زدن دو تا مرواریدای خوشکلش هستم.دخمل نازم. این روزا مثل خرگوش شدی و دوست داری همه چیزو دندون بزنی .مخصوصا وقتی که بوست میکنم بعدش چونمو دندون میگیری یا دستمو میگیری و جای نرمشو با دندونات فشار میدی. .عزیز دلم شکوفه زدن مرواریدات معنای دیگه ای هم داره.یعنی که کم کم وابستگیات به شیر مادر کم میشه و کم کمک باید مستقل شی و تجربه کنی طعم های مختلف رو.هر چند که تو خیلی مقاومت میکنی و زیاد غذاخور نیستی.با این حال باهمدیگه تلاش میکنیم تا آشنا شی با این دنیای گستره طعم های مختلف.
5 شهريور 1397

خونه خاله جون

ناناسم امشب رفتيم خونه خاله. دخمل خوبي بودي و حسنا برات شكلك درمياورد غش غش ميخنديدي برامون.مادرجون رشته خشكار درست کرده بود.دهنتو صدا میدادی یعنی منم میخوام. بعدم حسنا گفت هر غذای دوست دارین بگین من با وسایل آشپزخونم براتون درست کنم.مادرجون گفت برو برام ماکارونی درست کن.حسنا ملاقه آشپزخونشو گم کرده بود.تو رفتی با وسایل آشپزخدنه بازی کردی و در فرشو باز کردی حسنا کلی از وسایلایی که گم کرده بود داخلش پیدا کرد و خوشحال شد که براش پیدا کردی.موقع برگشتم تو ماشین شیر خوردی و خوابیدی.بابا تو رو گذاشت رو شونش رو راحت سرتو گذاشتی رو دوشش.منم از این صحنه قشنگ عکس گرفتم برات ...
25 مرداد 1397

فاطمه دادایی شد

عزیزدلم این روزا دیگه مفهوم دادا رو خوب فهمیدی.همین که لباس بیرون میپوشم دست و پاهاتو تکون میدی و بی قراری میکنی که یعنی منم میام دیگه اجازه نمیدی چادر سرم کنم .گریه میکنی که یعنی منم میام.بعد که بغلت میکنم ذوق میکنی و به در بیرون نگاه میکنی.با تعجب به پریزای برق نگاه میکنی که لامپا رو خاموش میکنم. امشب بابایی میخواست بره خرید.ما هم که حوصلنون سر رفته بود باهاش رفتیم.هوا هم سرد بود .باهمدیگه تو ماشین نشستیم.تو هم که بازیگوش شدی دیگه رو پاهام نمیشینی.پاهاتو فشار میدی میخوای وایسی و بیرون رو نگاه کنی.امشب چون هوا سرد بود روسریم رو گذاشتم سرت باد نخوره به گوشات ...
23 مرداد 1397
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ناناس من می باشد