فاطمهفاطمه، تا این لحظه 11 ماه و 2 روز سن دارد

ناناس من

فاطمه سیب زمینی می شود

عشقم چه ذوقی کردی که بعد بازی با سبد توش جا شدی.چند روزی بود که با سبد سیب زمینیا بازی میکردی و یکی یکی سیب زمینی در میاوردی و باز مینداختی داخلش.امروز که سبد خالی رو دیدی خودت سیب زمینی شدی و توش نشستی.قربون دختر خوشمزم بشم من ...
22 آذر 1397

اب نبات چوبی محمدرضا

​​​​​​​ در راه برگشت از همدان یه سوپر مارکت توقف کرده بودیم برا خودمون تنقلات خریدیم.برات یه بیسکوییت باغ وحش خریدم.خواستم یه اب نباتم بخرم که پشیمون شدم.برگشتیم داخل ماشین و پلاستیک ساندوچایی که عمه نازی برای شام داده بود باز کردم.دیدم یه اب نباتم داخلشه.عزیزی گفت اینو محمدرضا داده برای فاطمه.ما مشغول خوردن شام شدیم و تو هم با اب نبات مشغول بودی. ...
15 آذر 1397

حیاط اردوگاه

اینجام دد برات حیاطه و وقتی لباس میپوشیم بریم بیرون کلی ذوق میکنی و دندونای خوشگلتو نشونم میدی. ...
14 آذر 1397

تفریج جدید در اردوگاه

تفریج جدید داخل اردوگاه این بود که میرفتی تو اشپزخونه و یونولیت زیر پایه یخچال رو میکندی.منم باید مواظب میشدم که نندازی دهنت.هر چی دورت میکردم از اونجا بازمیرفتی سمتش و با تلاش شروع به کندن میکردی ...
14 آذر 1397

اشنایی با شاینا

این خانم خوشگل شاینا .دختر دوست مامانه که وقتی همدان بودیم یه شب شام رفتیم خونشون.شمیم و شاینا دو تا دخترای گل دوست مامانه.تو هم کهذزود باهاشون دوست شدی و بازی میکردی.حسابی هم بهت خوش گذشت ...
14 آذر 1397

همدان.حیاط محوطه

عزیزدلم دو روزی میشه که اومدیم همدان تا همراه بابایی باشیم.صبحا که تتهاییم من و تو باهم یه گشتی تو محوطه میزنیم.تو هم که همیشه با کلید سوییت مشغول بازی هستی.   ...
14 آذر 1397

طاق بستان

عزیزدلم امروز عصر عمه نازی و عزیزی و... لباس پوشیدن که برن بیرون.قرار بود من و تو و بهار خونه باشیم.اما تو بی قرار بودی و هی غر میزدی.منم دلیلشو نمیدونستم.بعد که دقت کردیم دیدیم ازاین ناراحتی که چرا بقیه لباس بیرون پوشیدن و ما لباس خونه.انگاری فهمیده بودی قراره هنه برن گردش.بعدم عزیزی گفت وای دلم سوخت برا فاطمه.شمام بیاین لباساتو پوشوندم و ذوق کردی که ماهم قراره بریم گردش خونه رو به مقصد طاق بستان ترک کردیم. یه ساعتی بیرون بودیم تا بابایی ازراه برسه اولین بار بود که داخل طاق بستان بازدید میکردیم.منطقه باصفایی بود. ...
12 آذر 1397

کادوی عمه نازی

دیروز غروب بعد جشن پاتختی دایی رحیم به اتفاق عزیزی و بابابزرگ راهی کرمانشاه شدیم.عزیزدلم خوش سفر بودی و بجز اول راه که حسابی بازیگوشی میکردی مابین مسیر حسابی خوابیدی.ساعت حول و حوش 4 صبح بود که رسیدیم خونه عمه .بابایی یکی دو ساعتی استراحت کرد و خوابید بعد از پیشمون رفت کرمانشاه امروز ظهر محمدرضا از مدرسه اومد و حسابی باهاش بازی کردی.بعدم بهار اومد و تو رو تو ماشینشون نشوندن و بازی کردی.عمه ناری هم این لباس قشنگ رو برات کادو خرید.دست عمه جون درد نکنه . ...
10 آذر 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ناناس من می باشد