پیشوازمحمدصدرا
امروز و فرداس که یه نی نی دیگه به جمع نی نی های ساختمون اضافه شه.محمدصدرای سمیه جون که مامانیش خیلی بی تاب اومدنشه و امروز که خیلی بی قرار بود و استرس داشت گفت بریم پیشش.تو هم کلی انرژی دادی بهش با ناز خندیدنات ان شالله که به سلامتی بیاد تو دنیای ما ...
فاطمه بای بای
شیطون خانومو ببین.عاشق اشپزخونه ای که برات پره اسباب بازیه چون ظرف ظروف برای اسبابه بازی میشه.مثل این سینیا که هر سری میای با تلاش بر میداریشون.اینجا هم نهایت استفادتو بردی و روش نشستی ...
نویسنده :
ماماني
2:19
علاقه به غذا
نفسم این روزا بیشتر به غذا علاقه نشون میدی و خوب میخوری.این هفته نیمرو زرده تخم مرغ.سوپ با گوشت گوسفند .کته و سیب زمینی و ماست خوردی.البته هر چی بهت میدم اول تست میکنی بعد خوشت اومد کم کم میخوری. ...
نویسنده :
ماماني
2:10
گردش با ماشین
عزیزدلم یکی از گردشای این روزای پاییزی و سرد دور زدن با ماشین باباس.خیلی هم خوش میگذره به سه تامون.تو هم که با تعجب نگاه میکنی به همه چیزو بین راهم میخوابی ...
نویسنده :
ماماني
2:06
فاطمه عاشق بازی
فدای گرد خانومم بشم من که این روزا عاشق بازیه ...
نویسنده :
ماماني
2:01
فاطمه با روسری
عزیزمامان امشب بابا میخواست بره خرید همراهیش کردی و تا خیابونمون باهاش رفتی و خرید کردی.بابا گفت صدقه بدم برا دخترم چشم نزنن روسری بهش میاد ...
نویسنده :
ماماني
1:59
فاطمه اهل رقابت
عزیزدلم امروز رقابت به معنای واقعی تو وجودت حس کردم.با اینکه زیاد غذا نمیخوری اما از غذا خوردن محمد محمدی تو هم تشویق میشدی و دهنو باز میکردی و تند تند اش رشته های رو میخوردی.البته فقط رشته ها رو دادم بهت. چوب شورشم که برات جذاب بود و ا ا کردی و یعنی منم میخوام. وقتی داشت شیر میخورد خودتو بهم چسبوندی که منم شیر میخوام. بعدم که مامانیش داشت میخوابوندش تو هم خوابت گرفت. ان شالله تو زندگیت همیشه وارد رقابت های سالم شی عزیزدلم ...
نویسنده :
ماماني
13:53
لذت از هوای پاییز
هوای پاییزی رو خیلی دوست دارم.نه مثل تابستونه انقد گرمه که نتونی از طبیعت لذت ببری و نه مثلذزمستون سرد که فقط کز کنی تو خونه. تو هم که اینروزا عاشق دد سریع شال و کلاه میکنیم و یه گشتی میزنیم تو حیاط.مرغ و خروسای پسر تپل همسایه رو میبینی و کلی ذوق میکنی و با تعجب به درختا نگاه میکنی و لذت میبری ...
نویسنده :
ماماني
13:47
فاطمه عاشق دد
عزیزدلم صبح بلند شدی و سینه خیز خودتو رسوندی به در ورودی یعنی منو ببر دد.وقتی میگفتم فاطمه دد بریم یه نگاه ملتمسانه میکردی و ذوق میکردی که داریم میریم.منم لباس پوشیدم و یه دور زدیم تو حیاط شبم با بابا رفتیم یه چرخی زدیم تو خیابون کلی ذوق کردی که دد میریم اما ازاول حرکت خوابیدی تا موقع برگشت که رسیدیم تو پارکینگ.بابا گفت فاطمه الان بلند میشه فک میکنه ما همینجا بودیم چند تا عکسم بعد بیدار شدنت از خواب و شنگولیت گرفتم ...
نویسنده :
ماماني
21:50













