ناناس من

روزهای خوش با عشق مامان و بابا

پارسا و یسنا دوستای فاطمه

اینم از دوستای مینودشتیت که وقتی سه ماهت بود در راه رفتن به مشهد باهاشون آشنا شدی.اون موقع پارسا و یسنا ازت پذیرایی کردن و حالا بعد چهار ماه باز دیدیشون.تفاوت بارزت اینه که الان براشون قشنگ میخندی و البته مثل قبل پستونکی نیستی ...
27 مرداد 1397

گردش ماسوله

سلام عشق مامان.امروز دوستای دانشگاه بابا با دو تا کوچولوی قشنگشون پارسا و یسنا از شهر مینودشت اومده بودن خونمون و تو به لطف اونا اولین گردش به شهر تاریخی ماسوله رو تجربه کردی.ماسوله محل گردشی قشنگیه یه امامزاده هم داره که من و تو وقتی از پله ها بالا اومدیم و یکم خسته شدم همونجا موندیم و رفع خستگی کردیم.داخل امامزاده چله خانه داشت که محلی بود که قدیما چل روز اونجا عبادت میکردن و ورود اقایون اونجا ممنوعه.ماهم از این فرصت استفاده کردیم و رفتیم داخل چله خانه نماز خوندیم و تو هم کمی با بطری اب معدنی بازی کردی بعدم شیر خوردی. ...
27 مرداد 1397

گشت زدن در محله بابا

عزیزدلم امروز با عزیزی و عمه و بابایی یه گشت حسابی محله بابایی زدیم و کلی بهت خوش گذشت از اینکه چیزای جدید میدیدی.به زمین های کشاورزی سر زدیم. به اردکای تو مسیر نگاه کردی مسجد در حال ساخت محل رو دیدی و چند تا از همسایه های عزیزی که دوست داشتن ببینتت رو دیدی ... ...
26 مرداد 1397

خونه خاله جون

ناناسم امشب رفتيم خونه خاله. دخمل خوبي بودي و حسنا برات شكلك درمياورد غش غش ميخنديدي برامون.مادرجون رشته خشكار درست کرده بود.دهنتو صدا میدادی یعنی منم میخوام. بعدم حسنا گفت هر غذای دوست دارین بگین من با وسایل آشپزخونم براتون درست کنم.مادرجون گفت برو برام ماکارونی درست کن.حسنا ملاقه آشپزخونشو گم کرده بود.تو رفتی با وسایل آشپزخدنه بازی کردی و در فرشو باز کردی حسنا کلی از وسایلایی که گم کرده بود داخلش پیدا کرد و خوشحال شد که براش پیدا کردی.موقع برگشتم تو ماشین شیر خوردی و خوابیدی.بابا تو رو گذاشت رو شونش رو راحت سرتو گذاشتی رو دوشش.منم از این صحنه قشنگ عکس گرفتم برات ...
25 مرداد 1397

غذای کمکی

عزیزدلم همچنان غذای کمکی رو کم کم میخوری.اینم از حریره بادام که امروز درست کردم یکی دو قاشق خوردی.بعد دهنتو صدا میدادی برام. و دوست داشتی ظرف غذا رو بگیری بازیگوش من ...
23 مرداد 1397

فاطمه دادایی شد

عزیزدلم این روزا دیگه مفهوم دادا رو خوب فهمیدی.همین که لباس بیرون میپوشم دست و پاهاتو تکون میدی و بی قراری میکنی که یعنی منم میام دیگه اجازه نمیدی چادر سرم کنم .گریه میکنی که یعنی منم میام.بعد که بغلت میکنم ذوق میکنی و به در بیرون نگاه میکنی.با تعجب به پریزای برق نگاه میکنی که لامپا رو خاموش میکنم. امشب بابایی میخواست بره خرید.ما هم که حوصلنون سر رفته بود باهاش رفتیم.هوا هم سرد بود .باهمدیگه تو ماشین نشستیم.تو هم که بازیگوش شدی دیگه رو پاهام نمیشینی.پاهاتو فشار میدی میخوای وایسی و بیرون رو نگاه کنی.امشب چون هوا سرد بود روسریم رو گذاشتم سرت باد نخوره به گوشات ...
23 مرداد 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ناناس من می باشد